هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

بالاخره دراومــــــــــــــــــــــــد

هووووووررررررررررررررررررااااااااااااااااا بالاخره دندون های بالا قدم رنجه نمودند ومنت بر سر ما گذاشتند و بعد از این همه اذیت کردن شما تشریف فرما شدند مرواریدهای اول و دوم از راست و اول و دوم از چپ نمایان شدن و بزودی وقتی لبخند میزنی خودی نشون میدن قربونت برم الهی مامانی خیلی با اینا اذیت شدی هنوز اینا درنیومده دندوهای پایینیت قصد دارن بیرون بیان امیدوارم اونا راحتتر بیان بیرون و اینقدر اذیتت نکنن عزیز دلم متاسفانه عکس نگرفتم هنوزنمیذاری کــــــــــــــــــــــه... تو اولین فرصت حتماااااااااااااا اینکارو میکنمممممممممم   هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 10 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 35 دقیقه و 8 ثانیه سن...
5 آبان 1392

پست ثابت3

دخترم خدا بر سرم منت نهاد که تو را از دامنش به دامنم رساند! تا اینبار سنجیده تر،آگاه تر و هوشمند تر ،آغاز کنم با تو رج زدن خویش را! تو آمدی و من چونان بانوی چراغ به دست ابتدای شب را با نوازشت،بوییدنت وبوسیدنت ، به ابتدای صبح شلال می زنم! هزاران بار در چرخش سیال نور و صدا از خود پرسیده ام زیباتر از تویی را خداوند خلق کرده که اینگونه ساده عاشق ترم  میکنی؟! انگار تمام دنیا به این عشق صادقانه مان تعظیم میکند و عالم به نظاره مان مینشیند!  و باز هم خدا از ته تمامی تردید هایم طلوع میکند و در گوش من و تو و همگانی که دوستشان میداریم عشق زمزمه میکند!  به یمن بزرگ شدنت شبنم سپیده ام ......
4 آبان 1392

یلدا وروزهایی که گذشت

دخملیه مامانـــــــــــــــــــی قربونت برم الهـــــــــــــی چند روزپیش برامون یه مسافرت یهویی پیش اومد ... متاسفانه دایی باباجون مرتضی بعد از تحمل بیماری کلیوی به رحمت خدا رفت و ما هم برای مراسم ترحیمش رفتیم ولایت ما با خونواده ی ایشون رفت و آمد داشتیم و گاهی که به دزفول میومدن به ما هم سر میزدن برای همین از فوت شدنشون خیلی ناراحت شدم ... دوشنبه بود که بهمون خبر دادن و شبش راه افتادیم شما توی ماشین کلی ذوق میکردی و خوشحال بودی با عمو عبدالحسین جون شما که همراه ما اومده بودن کلی دالی بازی میکرد ی و بمبله بومبه بازی میکردی تا اینکه خسته شدی و خوابیدی وقتی رسیدیم رفتیم منزل بابا جون اینا اما کسی اونجا نبود دایی مهدی زحمت کشید و...
4 آبان 1392

بعدا نوشت از ده ماهگی خانوم گل

عزیز دل مامان  فراموش کرده بودم بنویسم که: تقریبا همه ی اعضا صورت رو میشناسی وقتی یه عروسک جلوت میذارم و میگم چشماش کو؟ نشونم میدی یا موهاش گوشش دندون ها رو هم نشون میدی یا میدونی جوراب رو باید پا کرد یا کلاه رو بایست روی سر گذاشت میدونی بلوز با شلوار فرق داره  ... کیف منو رو شونت میذاری اما کیف بابا رو دستت میگیری ... تازگیها برامون بوس میفرستی شیرین مــــــــــــــــن ممکنه به این پست دوباره اضافه بشه چون رو پام نشستی و نق میزنی نمیذاری تمرکز کنم     همون شب نوشت: خب دخملی الان از عروسی برگشتیم و شما مست خوابی و منم فرصت برام پیش اومد بیام و بقیه رو بنویسم تو عروسی خوابت میومد اما صدای آه...
26 مهر 1392

پیشرفتهای خانوم خانوما در واپسین روزهای ده ماهگی

سلااااااااااااااااااااااممممممممممممممممم گل مااماااااااااااااااااااااان الهی فدات بشم هزاااااااااااااااااااااااااار بااااااااااااااااااااااااارر قربونت برم الهی کلی زحمت کشیدم تا تونستم بخوابونمت تا بتونم بیام و خاطراتت رو بروز کنم گل مـــــن از کجا شروع کنم؟؟؟ انقده دیر تونستم بیام امیدوارم چیزی فراموشم نشه بهتره از جای خوشمزه شروع کنم که دوست داری بدون کمک و به تنهایی غذات رو بخوری دلت میخواد غذات کمی سفت باشه تا بتونی اونو به راحتی بگیری کف دست راستت و به کمک دست چپت اونو میذاری تو دهن کوچولوت البته گاهی هیچی وارد دهنت میشه و وقتی متوجه این موضوع میشی دنبال غذات میگردی که از دستت کجا رفت؟! میوه رو خیلی دوست داری و ا...
22 مهر 1392

یلدای نه ماه و نیمه به روایت تصویر ...

  غذا خوردن وروجکه خوردنی وااااااااااااااااای ماســــــــــــــــــــــــــــــت این چیــــــــه؟؟؟ چه مزست؟؟؟ تست می کنــــــــــمممم   خوش مزست خوشم اومد خوشم اومد میخوام میخوام بازم میخوامممممممممم ماماااااااااااان بازم که مچمو گلفتی     مامان میشه اونولو نیگا کنــــــــــــی   تا حواس مامانی نیست تند تند بلم بالااااااااااااا   یوهوووووووووووووووو دالی مامااااااااااااااااااااان       فدای قدو بالااااااااااااااااااااااااااااااااات نفسم زندگــــــــــــــيم عشقــــــــــــــمممممم   ...
12 مهر 1392

موش موشک خونه ی ما...

گــــــــــل ماماااااااااااااااانــــــــــــــــــــــــــی سلاااااااااااااااامممم وای که این روزها ماشالا از بس شیطون شدی که فرصت آپ کردن وبلاگتم ندارم خوشگلک مـــــــن چند وقته هر چی که رو زمین میمونه و فراموش میکنم وردارم دست شما پیدا میکنم تا میخوام از دستت بگیرم میبینم  که یه تیکش نیست واااااااااااااااااااااای این آخریا پد موس رو ... عین آدامس میجوییدی مگه میتونستم از دهنت بیرون بکشم ماشالا انقدر زورت زیاده که گاهی مجبورم از سلاح شیر استفاده کنم تا میگم یلدا مم شیر میخواد؟ هر چی تو دهنت باشه مثل کاغذ و دستمال و چیزای دیگه که زورم نمیرسه از دهنت بیرون بیارم رو تف میکنی بیرون و با خنده میایی بغلم قربو...
3 مهر 1392

عکسهای نه ماهگی شیطونک

   این یه گردن بنده که  مال یکی از لباسات بود خواستم بذارم گردنت دیدم خیلی برات کوچیکه شما هم خوشت اومد و همینجوری ذاشتی رو موهات بمونه خوشگلکــــــــــــمممم   یلداااااا عـــشـــــــــــق موتور این موتور محمد طاها جونیه که دوتاییشون حسابی باهاش بازی کردن   مامااااااااان منو ببیـــــــن موتول داداشی خیلی باحاله بووووووووق دالـــــــــه       محمد طاها :حالا که دوست دالی میذالم سوالش بشی یلدا:هولاااااااااااااااااااااااااا   اینم دو تا وروجک در حال زیرو رو کردن اسباب بازیهای محمد طاها هستن محمد طاها: چلخش لو ببین چطولی میچلخه یلدا :چطولی؟ چطولی؟ ...
27 شهريور 1392

نه ماهگی شیطون بلا

عزیز مامااااااااااااااااان سهلاااااااااااااااااااااااااااامممم مامان فدای قدو بالات بشه فسقلیه شیطون من دیگه یه ریزه فرصت هم به من نمیدی بیام وبلاگت رو آپ کنم شیطون بلااااااااااااااااا کلی خبر دارم نمیدونم از کجا شروع کنم چند روز پیش رفتیم به دیدن مامان جون اینا و چند روزی رو اونجا موندیم کلی بهمون خوش گذشت و انرژی گرفتیم به شما که بیشتر خوش گذشت و کلی با محمد طاها بازی کردی و یه عالمه چیز یاد گرفتی بالاخره بابا و ماما رو گفتی و مارو حسابی ذوق زده کردی شیرین زبونــــــــــــمممم یه پیشرفت دیگه ای که داشتی به راحتی از پله بالا میری و از خوشجالی جیغ میزنی و بازم میخوای بالاتر بری شما لذت میبری و من دلنگرانتر میشم دیگه...
26 شهريور 1392